• برترین مطالب

    • هیچکدام

مار

پسر دایی پدرم واقعا آدم جالب و بامزه ایست و میتونه ساعت های آدم رو بگذاره سر کار بدون این که گذشت زمان رو آدم حس کنه ! کلا خیلی باهاش حال میکنم !

ایشون دوران جنگ به جوانیشون خورده بود و در جبهه مشغول تیر اندازی بودن! یک بار تعریف کرد که :

با بچه ها داشتن غذایی چیزی درست می کردن یا حالا هرچی که یک سنگی رو بر میگردونن و یک مار میپره بیرون و چون میترسه ماره شروع به فرار میکنه و این آقا پسر دایی ما هم که جک و جونور دوست داشته می افته دنبال ماره تا اون رو تو شیشه الکل کنه ! میگفت هرچی دنبال ماره “دویدم” بهش نرسیدم و خلاصه در رفت ! وقتی داشتم بر میگشتم پیش دوستام یک لحظه فکر کردم اگر قضیه برعکس بود و اون مار دنبال من بود و من در حال فرار چی میشد! گفت که تنم رعشه گرفت!






پاسخ دهید